فکر من می دونم که مثل یک پرنده هستی و با راخداد ها به هر جا پر می کشی.تو هستی که میتونی در هر شرایطی حال من روخوب و من رو امیدوار کنی به من انگیزه بدی و روح زندگی رو در من بدمی و گاهی هم من رو افسرده کنی وحالم رو خراب کنی و به هم چیز پشت پا بزنی.می دونم که هیچ کدوم از اینها تقصیر تو نیست و این منم که گاهی تو رو تنها می ذارم و راه رو بهت نشون نمی دم.می خوام کمکت کنم تا به جاهای خوب بری من رو رشد بدی و یا به عبارتی من می خوام تو رو رشد بدم و بزرگت کنم و به یاریت بیام تا تنها و سردرگم نباشی. پس با من بیا.سفرهای قشنگی و در عین حال سختی رو در پیش داریم...
دارم فکر میکنم به اینکه چقدر رابطه ها آدم ها رو خوب می سازن.ما توی ارنباطمون با بقیه خیلی از بخش های مخرب خودمون رو می بینیم که در حالت عادی نمی تونیم اونها رو ببینیم.هرچقدر اهمیت این رابطه برای ما بیشتر باشه تلاش ما برای شناخت خودمون خیلی بیشتر می شه.مثلا توی رابطه ای که قراره به اندازه یه زندگی ادامه پیدا کنه مطمئنا تلاش ما خیلی خیلی بیشتر می شه.انگار با هر جر و بحثی آدم یه درس زندگی می گیره و اگه واقعا نگاه منصفانه داشته باشیم و بتونیم عیب های خودمون رو ببینیم این رابطه خیلی می تونه برای هردو نفر سازنده باشه.
البته متاسفانه در خیلی از مواقع هم چشمامونو می بندبم و کناره گیری می کنبم و رابطه ها سرد و سرد و سرد تر می شود.بنابراین همه این نوع رفتار ها رو فکر می کنم بتونیم با نظریه کودک بالغ والد بهترش کنیم.مواظب باشیم کوذک آسیب خورده رو مدیریتش کنیم.اختیار رو به دست بخش بالغ بدیم.
یه چایی داغ تاره همیشه خیلی بهم کمک می کنه که احساس خوبی داشته باشم و خیلی از دردهامو فراموش کنم.لیوان چایی رو آوردم بالا و بخارش آروم می زنه تو صورتم و من جرعه جرعه ازش می خورم و تو ذهنم دارم باهات حرف می زنم.و تو هم پاسخ هات مثل همون پاسخ هاست و من دوباره به بن بست می رسم. وچقدر از این بن بست بدم می آید چون همیشه در آن تنها می شوم و متهم.انگار هیچ کس نمی خواهد بفهمد که حق با من هم هست.فقط کافیه یه اشتباه کرده باشی.کارت تمومه حتی اگه اون اشتباه توجیه رفتار قبلی تو باشد و من از این بن بست متنفرم.خسته ام.
خیلی زود به دنبال یافتن سهم خودم می گردم ولی باز هم به نمی تونم دلم رو راضی کنم.پس تنها راهکارش اینه که به جای اینکه یه روز خوبی داشته باشم به همه چیز گند می خوره .می خوابم،می گردم و دوباره فکر می کنم و یه چایی دیگه می خورم.
دیروز روز مادر بود و مراسمی برای بزرگداشت مادر.و من عجیب دلم برای تو تنگ شده بود .خانم جان (مامان بابام) که ۴ سال پیش از پیش ما رفتی و هنوز لبخندت ،نگاهت ،نمازهای آرام آرامت را به یاد دارم.هنوز تسبیحت را با آن صد آیت الکرسی که هر روز صبح می خوندی.بعضی وقت ها چقدر دلم می خواست گوشی رو بردارم و باهات حرف یزنم.
و چقدر دلم می خواد همه مادرانی که توی شرایط سخت این مرزو بوم برای شرافتشون جنگیدن رو قدر بنهم.مادرانی که هم برای فرزندانشان مادر بودند و پدر.و چقدر سخت است که سرشار از غم باشی اما همه از تو انتظار کوه داشته باشند.
گاهی این مادر ها خیلی فراموش می شوند و انگار همه انسان ها با سرنوشت هم دست می شوند تا آنها را تنها بگذارند.تنها تر از همیشه.
از دکتر شریعتی جایی خواندم که گفته بودند بعضی آدم ها هستند که وقتی هستند نیستند و وقتی نیستند هستند و مادر چنین موجودی است و داشتنش برای همه آنها که ندارندش آرزوست.
|
دورن بارداری سخت من که ۸ ماهش استراحت مطلق بود طی شد. وبه انتظار روزی بودم که بچه های من بدنیا بیان و اونها رو ببینم اما انگار با تولد بچه ها از یه بهشت امن خودم بیرون افتادم.مسئولیت ابدی دو تا بچه برام غیر قابل تصور بود.بی خوابی ها و گریه های بی امان ،کم وزن بودن دوقلوها (یکی ۱۷۰۰ و یکی ۲۳۰۰) همه و همه انگار زندگی من رو خیلی سخت کرده بود.درسته که با بزرگ شدنشون اوضاع بهتر شد اما روز های اول برای منی که تا قبلش برای خودم بودم خیلی سخت شده بود.
مشکلات بزرگ کردن بچه ها و مریضی هاشون ُخطراتی که در کمین آنها ست. امروز هم با خوندن این نوشته دکتر شیری انگار نگرانی بیش از پیش من برای آینده این گل پسر هام به من هشدار میده که راه سختی رو در پیش دارم.
بزرگ کردن بچهانگارتوی این جامعه خیلی سخت شده .خطرات زیادی هست که در کمین بچه های امروزی هست که شاید کمتر این خطرات در کمین نسل قبل آنها می بود.
سفر بزرگ من برای تربیت دو تا پسربچه که فردا روز نوجوانهایی می شن که باید بتونن برای جامعه مفید باشن ودر برابر طوفان های اطرافشون دووم بیارن و مقاوم باشن شروع میشه.
می خوام خودم رو آماده کنم برای این سفر.از اون سفرهاییه که هم خوش می گذره و هم سخته.
شاید خوشبختی هر کس توی هر دوره از زندگیش یه چیزی تعریف میشه.یه نوجوون ۱۶ ساله خوشبختی خودشو زمانی می بینه که وارد دانشگاه بشه و یا اینکه یه رابطه عاطفی خوب داشته باشه.
یک دختر ۲۴ ساله خوشبختی رو زمانی می بینه که تحصیلات خوب وکار خوب همراه با یه ازدواج خوب .
همیشه دارم به خودم فکر می کنم که تلاش می کردم برای خوشبخت شدن.برای رسیدن به آرزوهای جور واجور و بعد از رسیدن به یک آرزو انگار به دنبال بعدی می رفتم.اما خیلی وقت ها چه قبل از رسیدن به اونها و چه بعد از رسیدن به اونها انگار اون رضایت درونی رو نداشتم.و در عین حال آدمهایی رو می دیدم که این وسط خیلی چیزها نداشتن و خوش بودن.آرامش داشتن.
خیلی از ماها فکر می کنیم خوشبختی به اینه که همه چیز داشته باشیم وهمه چیز سر جاش باشه. پول ،خونه،بچه،سلامتی ،تحصیلات و....اما میشه همه اینا رو داشت و خوشبخت نبود و میشه نداشت و خوشبخت بود.فکر می کنم این تجربه ایه که توی ۲۷ سالگی ام کسب کردم و برام ارزشمنده.بنابراین تلاش من این روزها برای خوشبخت شدن حسرت نداشته ها نیست بلکه لذت بردن از داشته ها و فکر کردن به آینده ای مثبت و امیدوار کننده است.
من توی ارتباط با یه نفری که نمی تونم کنارش بذارم جون در برابرش احساس مسئولیت می کنم وشاید پیش نویس خشنود کنم اجازه نمی ده که این ارتباط رو تمومش کنم دیگه انگار به بن بست رسیدم.البته می دونم هم که وقتی طرف حالش بده و ناراحته من هم احساس گناه عجیبی می کنم که نکنه من کاری کرده باشم.
آدم های زیادی رو می شناسم که در برابر چنین آدم هایی کاملا کنار می کشن اما من انگار نمی توم.یه چیزی به من می گه برو یه کاری بکن که درست بشه.
وقتی کنار این آدم هستم انگار همه فکرمم پیش اونه.همه رفتاراشو تحلیل می کنم.
فکر می کنم اینجا مشکل از منه.این همون رفتار آزار دهنده منه که فکر می کنم می تونم همه چیز رو درست کنم همه دنیا دست منه.در صورتی که نه.خیلی چیزها به من ربطی نداره و در حیطه مسئولیت های من نیست.
باید بدونم که مسئولیت من خوب کردن حال آدمی نیست که خودش نمی خواد خوب بشه همش می خواد توی یه شرایط منفی بمونه.
از مسئولیت های من اینه که به خودم و خانواده ام برسم و خیلی هنر کنم درسمو بخونم.پس این آدم رو قرار نیست منی درستش کنم که خودم هنوز خیلی مشکلات دارم.
می خوام امسال کمی متفاوت تر باشم.بیشتر به خودم برسم.از تو می خوام که کمکم کنی و به من صبر بدی تا بتونم تنش ها رو به خوبی پشت سر بذارم.
من می دونم که نعمت های خیلی زیادی دارم تا میام اونا رو بشمارم از دستم میره اما بعضی وق تها فکر کردن بیش از اندازه به چیزهای جانبی باعث میشه که ناشکری کنم و قدر این همه نعمت رو ندونم.
امسال می خوام سالی باشه که به تو خیلی نزدیکتر بشم.
خدایا پدر ومادر عزیزم رو حفظ کن و سلامتی بده.به من کمک کن که بتونم فرزندان خوبی تربیت کنم و همراه همسرم باشم.
خدایا برای همه دختر ها و پسرها زندگی خوب و عالی رو آرزو دارم.
می خوام امسال هم مثل همیشه با من باشی و کمکم کنی که در مسیری قدم بر دارم که مورد خشنودی تو است و در جهت کمال من.
ودر آخر هم آرزو دارم که مشکلات متعدد خاص این ملت از جمله مشکلات سیاسی ،اقتصادی ،اجتماعی حل بشه .
چقدر وقتی نوشتم سبک تر شدم.
سال نو همه مبارک.
امروز یه چیزی پیش اومد که فکر می کنم به جواب این سوال ربط داره.من همیشه ارزو داشتم یه روز یه کار پیدا کنم.آرزوها خیلی رنگ و بوی جالبی دارن.البته کار برای من بود اما به خاطر گرفتاری های زندگی شخصی و همینطور مسئله درسم دنبالش نرفتم و پیشنهادهای کاری که جور میشد رو رد می کردم.تا اینکه از سر اجبار و برای کمک به یکی از دوستام نصف کاری رو که اون گرفته بود رو به خاطر مسئله دفاع پروژه اش نتونسته بود تکمیل کنه رومن قبول کردم.
برای چند ساعت خیلی حس خوبی داشتم که بالاخره به آرزوم رسیدم و می تونم کسب درآمد کنم.اما بعد ازچند ساعت یهو آدمهایی اومدن جلو چشمم که چند ساله دارن کار می کنن و یا دارن به قول خودشون فسیل میشن و یا اینکه خسته شدن و دوست دارن جند ماهی رو برای خودشون باشن.البته این رو قبل از رسیدن به آرزوم کمتر میدیدم ...
احساس کردم این حس رهیدگی رو آدم ها در حین رسیدن به آرزوهاشون تجربه می کنن و بعد از اینکه چند ساعتی از اون زمان وصالشون می گذره انگار زندگی دوباره به حالت طبیعی بر می گرده.یه لحظه فکر کردم که زندگی مثل یک انتگرال می مونه همه قسمت هاش به هم وصله یعنی یه جورایی آینده هم مثل حال و گذشته است با تمام لذت ها و تلخی هاش.یاد یه جمله خیلی قشنگ افتادم ازدکتر شریعتی که خیلی به دلم میشینه
"لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم ،غافل از اینکه لحظه ها همان خوشبختی هستند."
فکر می کنم زندگی ما بعد از رسیدن ما به آرزوها مون با زندگی فعلی ما خیلی فرقی نداره.چون اون چیزی که باید تغییر کنه خود ما هستیم .
این تجربه رو من خودم خیلی جاها داشتم:
اگه کنکورمو بدم...،اگه دفاع کنم...اگه ارشد قبول شم..اگه بچه دار شم...اگه ....
و درست در اولین ساعات رسیدن به این آرزوها انگار دنیارو به من داده بودن که این حس فقط برای همون چند ساعت ماندگار بود.
مثل آدم های که فکر می کنند بعد از ازدواج یا طلاق همه چیز عوض میشه و درست این حس رهیدگی و آسایش میاد سراغشون و دوباره بعد از مدتی حس هاشون همون احساس های قبلی میشه چون خودشون همونن که بودن.
بنابراین فکر میکنم بهترین کار اینه که به جای تلاش برای تغییر اطرافم و آدمها به قول دبی فورد کمی سر تسلیم فرود بیارم و حس های درون خود رو درست کنم.همونی که من خودم هم تو زندگیم کم دارم.
